هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

336

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

نتوانستيم اين كار را انجام دهيم و از ما دربارهء آن پرسش كرد ، پاسخ مىدهيم كه ما گپ مىزديم و شوخى مىكرديم . خداوند در پايان آيه مىفرمايد « آيا خدا و آيات و پيامبر او را ريشخند مىكنيد ؟ عذر نياوريد كه شما پس از ايمان كافر شده‌ايد . » ( 1 ) در بحار الانوار از كتاب دلائل النبوه نوشتهء شيخ ابو بكر احمد بيهقى به سندى كه به عروة بن زبير مىرسد آمده است كه وى گفته است : چون پيامبر از تبوك به مدينه بازمىگشت در ميان راه برخى از اصحاب وى به نيرنگ پرداخته توطئه كردند كه او را در دره بيندازند . آنها خواستند براى رسيدن به اين هدف همراه پيامبر راه بسپارند . خداوند اين توطئه را به پيامبرش خبر داد . پيامبر به اصحابش فرمود : هر كه مىخواهد از ميان درّه حركت كند زيرا آنجا براى شما پهن‌تر است . پس خودش راه گردنه را در پيش گرفت و لشكر از ميان دره عبور مىكردند بجز چند نفر كه قصد توطئه عليه او را داشتند . اينان آماده شده و نقاب زدند . پيامبر به حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر فرمان داد همراه او باشند و فرمان داد عمار زمام شتر را بگيرد و حذيفه او را به پيش براند . در همين حال كه مىرفتند از پشت سر صداى آنان را كه نزديك مىشدند شنيدند . پيامبر ( ص ) خشمگين شد و به حذيفه فرمان داد ببيند آنها چه كسانى هستند و ايشان را بشناسد . حذيفه كه عصائى به دست داشت به عقب برگشت و به مقابل مركبهاى ايشان آمد و با عصاى خود به مركبهاى آنان زد و آنان را كه روبنده بسته بودند ديد . آنان هنگامى كه حذيفه را ديدند به وحشت افتاده گمان كردند توطئه آنان آشكار شده است ، پس با سرعت بازگشتند و داخل سپاه شدند . حذيفه به نزد پيامبر بازگشت چون به آن حضرت رسيد ، پيامبر فرمود : اى حذيفه به شتر بزن و اى عمار راه برو . آنان شتاب كردند و از گردنه بيرون رفته چشم به راه مردم ماندند . پيامبر ( ص ) فرمود : اى حذيفه آيا كسى از آنها را شناختى ؟ گفت : شتر فلان و فلان را شناختم ، ولى تاريكى شب آنان را فرا گرفته و دهان‌بند بسته بودند . پيامبر پرسيد : آيا دانستى كارشان چه بود